يه پارچه، چه به دست خياط بيفته و چه نيوفته، بالاخره يه روزى پاره پاره مىشه؛ ولى چه بهتر كه اين پاره پاره شدنها به دست يه خياط باشه؛ چون بعدش تبديل به يه جامه زيبا مىشه.
يه خونه كلنگى، چه دست بنا بيوفته و چه نيوفته، آخرش خراب مىشه؛ اما چه بهتر كه اين خراب شدن با كلنگ بنا باشه؛ چون بعدش آسمون خراش مىشه.
يه زمين، بالاخره زخم مىخوره؛ ولى چه بهتر كه زخمها و شيارها به دست كشاورز باشه؛ چون آخرش يه مزرعه مىشه؛ يه مزرعه سبز.
من و تو مثل همون پارچه، مثل همون خونه و مثل همون زمين مىمونيم؛ يعنى نمىمونيم و يه روزى دير يا زود، كارمون ساخته مىشه؛ ولى خدا كنه سوخته نشيم.
شكافى كه بينى در ايوان كسرى دهانى است، گويد بقا نيست كس را
حالا كه اين جوريه بياييم، خودمون رو بديم دست خدا؛ ولى يادمون باشه كه خدا با ما همون رفتار رو مىكنه كه زمين با دانه.
وقتى دانه مىره تو آغوش خاك، خاك نوازشش نمىكنه؛ بلكه اونو در هم مىشكنه و داغونش مىكنه؛ ولى خيلى طول نمىكشه كه سبزش مىكنه و بالا مىآد و بالنده مىشه و به ثمر مىشينه و از دور و نزديك مىرن و زير سايهاش مىشينن.
اين دانه، چه مىرفت در آغوش خاك و چه نمىرفت، شكسته مىشد؛ ولى اگه در آغوش خاك شكسته نمىشد، مثلاً زير دست و پا مىشكست و يا لاى منقار كبوترى، ديگه اصلاً سبز نمىشد و برا هميشه پروندهاش مختومه مىشد.
حالا كه مىخواى درخت بشى، بسم الله؛ يعنى تو آغوش خدا و خدا اول كارى كه مىكنه، تو رو مىشكنه؛ اما اين اولشه و راه خدا اولش خوش نيست، به خاطر همين تو قرآن مىگه: «و العاقبة للمتقين»؛ يعنى آدمهاى خوب، فقط عاقبت دارند؛ يعنى اول ندارند؛ بر خلاف آدمهاى بد كه اول دارند؛ ولى آخر ندارند؛ يعنى آخرشون خوش نيست و به روغنسوزى مىافتند و خوش به حال اونايى كه آخربينند؛ «مرد آخر بين، مبارك زنده است».
هر كه آخر بينه، تعادل پيدا مىكنه و هر كه تعادل پيدا كنه، زمين نمىخوره.
يادش به خير، بچهتر از حالا كه بوديم و مىخواستيم دوچرخه سوارى ياد بگيريم، بزرگترها مىگفتند: بچه جون! نگاهت به اون دورهاى دور باشه و به اون آخرها نگاه كن. اگه اين جورى نگاه كنى، تعادل پيدا مىكنى و اصلاً زمين نمىخورى.
الان مىبينم روزگار، همون چرخه و من و تو سوار بر اين چرخ و از اين چرخ، زمين مىخوريم؛ اگر فكر آخرتمون نباشيم. فكر آخرت، به آدم تعادل مىده؛ بر خلاف دنيا كه تعادل رو مىگيره و زمين مىزنه.
اگر هواى آخرت داشته باشيم، دنيا هم خوش مىگذره؛ همون طور كه بچه، اگر آخرها و دورها رو ببينه، از دوچرخه سوارى لذت مىبره.
بگذريم. من فكر مىكنم تو خودت رو به دست خدا دادى يا خدا خواسته دستت رو بگيره و به خاطر همين، بيمارى اومده سراغت و تو اومدى سراغ بيمارستان.
بپذير كه خدا مىخواد از تو چيزى بسازه و مىسازه؛ فقط به شرطى كه تسليم باشى.
بگذار برات قصه بگم:
تو انگليس، يه خانم نقاشه كه البته نقاش نبوده و با نقاشى هم سر و كار نداشته.
يه روزى اين خانم مىره كنار ساحل و هوس شنا كردن به سرش مىزنه و در جا شيرجه مىره تو آب؛ ولى از قضا به يه تخته سنگ مىخوره و همون جا قطع نخاع مىشه و بالاخره از تخته سنگ به تخت بيمارستان مىره. مدتها روى تخت بيمارستان بود و خيلى بىقرار و ناآروم و اصلاً تسلا و تسكين پيدا نمىكرد. خودش مىگه: يه دوست داشتم؛ يه روز اومد و يه جمله گفت و همون جمله، قرار و آرامش را به من برگردوند و از من يه نقاش ساخت.
او به من گفت: يه نقاش، روى چى نقاشى مىكنه؟
گفتم: روى بوم.
گفت: اگه بوم بلرزه يا بلغزه، يعنى ثابت نباشه، چه اتفاقى مىافته؟
گفتم: معلومه، نقاش خوبى از آب در نمىياد؛ هر چند هم كه نقاش حرفهاى باشه.
گفت: يكى از اسمهاى خدا مصوره و مصور، يعنى نقاش و نقاش، بوم مىخواد و بوم خدا، من و تو هستيم و بوم بايد ثابت باشه وگرنه نقشى كه او مىزنه، نقش خوشى نمىتونه باشه؛ پس بيا آروم باش و ثابت قدم و اون وقت ببين چى مىشه!
من ديگه بىتابى نكردم و خودم رو به خدا سپردم و خدا، از من، مثل خودش، يه نقاش ساخت؛ اونم نقاشى با دهان و امروز نقاشىهاى من توى موزههاى بزرگ انگليس چشم مردم مشتاق دنيا رو نوازش مىده! خيلىها آرزوشون اينه كه من رو ببينند و براى ديدن من، مردم با صفا، صفها مىكشند.
خب همين جا اجازه بدين، پايان حرف من باشه و آرزو مىكنم كه روز سلامت شما نزديك و نزديكتر باشه و از اين كه حرفام رو گوش دادين، يه دنيا ممنونم و برا اين كه بدونين حرفام ريشه در كلام اهل بيت عليهمالسلام داره، چن تا روايت به يادگار، تقديمتون كنم:
امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتى خدا يه بندهاى رو دوست داشته باشه، اونو به دردسر مىاندازه و دچار بلا و مصيبت مىكنه؛ البته رازش هم معلومه؛ چون مىخواد بندهش دلبسته به دنيا نباشه؛ اگه دل بسته به دنيا باشه، ديگه چيزى نداره كه اونو به خدا ربط بده. آخه مىدونى، چسبها انواعى دارند و هر نوعى از اونا به درد يه چيزى مىخوره، يا در واقع، هر چيزى چسب خودشو داره و به همين دليل، هيچ وقت با چسب چوب، دو تا آهن رو به هم نمىچسبونن؛ چون گفتم هر چيزى چسب خودشو داره. چسب انسان به خدا هم دله؛ فقط دله كه مىتونه آدم رو به خدا بچسبونه. حالا، اگه اين دل تمومش خرج دنيا شد، ديگه آدم با چى مىتونه به خدا وصل بشه؟ با پول؟ با پارتى؟ با چى؟ هيچى!
پس اين كه خدا دنيا رو با مصيبتها، رنجها و تلخىها تو چشم من و تو تاريك مىكنه، به خاطر اينه كه از دنيا دل بكنيم و در نتيجه به خودش دل ببنديم.
... باز مىفرمود: خدا اگه بندهش رو دوست داشته باشه، دو تا فرشته رو با او همراه مىكنه و بهشون مىگه يه كارى كنين مريض بشه؛ يه كارى كنين زندگيش سخت و تلخ بگذره؛ يه كارى كنين به آرزوهاش نرسه؛ چون اگه اين جور شد، مىآد سراغ من؛ گذرش به من مىافته و اون وقت من تموم گرههاش رو باز مىكنم.
حالا، رفيق! متوجه شدى راز گرههايى كه تو زندگى برات پيش مىآد چيه و علامت چيه؟
آره، علامت عشق خداست؛ يعنى خدا دوسِت داره و مىخواد تو رو با همين گرهها بالا بكشه. اگه اين گرهها نباشه، تو توى همين پايين پايينا مىمونى و وقتى موندى، مىگندى و مىگندونى.
نمىدونم ديدى چاه كنها چه جورى از ته چاه ميان بالا؟ با يه طناب - اما نه يه طناب صاف - بلكه يه طنابى كه پر از گره باشه و چاه كن همون گرهها رو مىگيره و بالا مىآد؛ حالا اگه طناب صاف باشه، مىتونه بالا بياد؟
مىخوام بگم گرهها و گرفتارىهاى زندگى هم همين جورن؛ يعنى انسان رو بالا مىكشن و يادمون باشه كه هر چه هست، اون بالاهاست و به خاطر همين هم هست كه قرآن مىگه: «تعالوا»؛ بالا بياين؛ يعنى هر خبرى هست، اينجاس و پايين هيچ خبرى نيست
در عالم بالاست تماشايى اگر هست
اصلاً ببينم يوسف تا ته چاه بود، به جاه و تخت و بخت رسيد؟ يادت باشه، كسى كه خودش بالاست، مىگه: بياين بالا وگرنه اگه خودش پايين باشه، مىگه: بريد بالا؛ پس اين كه خدا مىگه: بالا بياين؛ يعنى من بالا هستم؛ پايين نيستم و وقتى خدا پايين نباشه، مىدونى يعنى چى؟ يعنى تاريكى؛ يعنى ظلمت؛ يعنى سياهى؛ چون خدا خودش توى قرآنش مىگه: «الله نور»؛ يعنى من نور هستم؛ پس هر جا خدا نباشه، نور نيست و هر جا نور نباشه، تاريكيه و هر جا تاريكى باشه، ترس و بيم و هراسه؛ چون آدم تو تاريكى از صداى خش خش يه برگ هم مىترسه. پس، يادت باشه هر جا خدا نبود، ترس و هراس هست و هر كى با خدا نبود، حتماً حتماً، ترسو و بزدله و اصلاً نگاه به هارت و پورتش نكن؛ همين سر و صدايى هم كه راه مىاندازه، دليل بر ترسشه. نديدى آدم وقتى تو يه صحرا يا تو دل شب، تنهاست، از ترس مىزنه زير آواز؛ مىدونى چرا؟
مىخواد بگه من نمىترسم؛ ولى با اين آوازش، داره فرياد مىكنه كه من مىترسم.
رفيق من! قرآن مىگه: توى اين عالم، فقط و فقط يه عده نمىترسن و بقيه، همه ترسو هستند. آره، فقط دوستان خدا نمىترسن؛ چون خدا با اوناست و به خاطر همينه كه خدا مىگه: «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»؛ يعنى يادتون باشه كه دوستان خدا، هيچ ترس و حزنى ندارن.

یا به عبارت دیگه یه بازم یه بهونه برا پرکشیدن
به روایت شریف توجه کنید:
رسول خدا (صلی الله علیه واله وسلم) روز یکشنبه در ماه ذی القعده از منزل خارج شدند وفرمودند:
ای مردم! چه کسی از شما خواهان توبه است؟
راوی می گه گفتیم: همه ماها دوست داریم توبه کنیم یا رسول الله
حضرت فرمودند: غسل کنید و وضو بگیرید و چهار رکعت نماز بخوانید ودر هر رکعت سوره حمد را یکبار
توحید را سه بار و سوره های فلق وناس را هرکدام یک بار وبعد از اتمام نماز۷۰ بار استغفار کنید
ودر پایان آن بگوئید :
یا عزیز ویا غفار اغفرلی ذنوبی و
ذنوب جمیع المومنین والمومنات فانه لا یغفر الذنوب الا انت
پس از آن حضرت فرمود :هیچ بنده ای ازامت من نیست که این عمل را انجام دهد مگر آنکه
از آسمان ندا برسد که ای بنده خدا عمل از سر بگیر زیرا توبه تو پذیرفته است
وگناه تو آمرزیده است
و فرشته ای از تحت عرش ندا کند که ای بنده بر تو واهل تو و ذریه تو مبارک باد
و منادی دیگر ندا کند : ای بنده خدا تو با ایمان خواهی مرد و دین ازتو سلب نخواهد شد و
قبرت وسیع خواهد گشت ودرآن نوردمیده خواهد شد.
ومنادی دیگر ندا کند: ای بنده پدر و مادرت ازتو راضی می شوند هرچند خشمگین باشند و پدر ومادرت و
تو و ذریه تو آمرزیده هستید وتو در دنیا وآخرت دروسعت روزی می باشی
وجبرئیل (علیه السلام) ندا می کند: منم که با ملک الموت به نزد تو می آیم
وبه او امر می کنم که با تو مدارا کندوهنگام مرگ توراآزار ندهد و
روح ازبدن تو به سلامت بیرون برد.
گفتیم یا رسول الله اگر بنده ای در غیر این وقت این کلمات رابگوید؟
فرمودند: مانندآنچه توصیف کردم برای اوست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوتا نکته : اول اینکه نمازها به صورت دو تا نماز دورکعتی است که تو هر رکعت حمد۱بار توحید۳بار
فلق۱باروناس هم۱بار ودر آخرچهار رکعت استغفار ودعایی که گفته شد.
دیگه اینکه سعی کنیم قبلش شرایط توبه رو توخودمون جمع کنیم.
پس یا علی فرصت رو از دست ندیم.
وعده ما یکشنبه ۱۸/۹/۱۳۸۶