فصل بندگی ازراه رسید
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
فصل بندگی از راه رسید.شاید بشه گفت یکی از مهمترین مراقبه های ماه مبارک رجب به یاد داشتن یه حدیث شریفیه که حتما حتما بخونیدش و بیاد داشته باشیمش .
سید علی بن طاوس(سید بن طاوس) در اقبال صفحه 628 و به نقل از این کتاب در مستدرک الوسایل جلد 7 صفحه 535 و همچنین در کتاب شریف بحار الانوار جلد 95 صفحه 377این حدیث از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که ایشان فرمودند:
«ان الله تبارک و تعالی نصب فی السماء السابعه ملکا یقال له الداعی» خداوند متعال در آسمان هفتم ملکی را قرار داده اند که به او داعی (ندا دهنده) گفته می شود.
«فاذا دخل شهر رجب» وقتی که ماه رجب وارد می شود
«ینادی ذالک الملک» این ملک ندا می دهد «کل لیله الی الصباح» هر شب تا صبح
«طوبی للذاکرین» خوش به حال آنان که در ذکرند
«طوبی للطائعین» خوش به حال اطاعت کنندگان فرمان الهی
«و یقول الله تعالی» و خود خداوند متعال می فرماید
«انا جلیس من جالسنی» من همنشین آن کسی هستم که همنشین من است
«و مطیع من اطاعنی» و من مطیع و فرمان بردار کسی هستم که مطیع و فرمان بردار من است
« وغافر و من استغفرنی» و بخشندۀ کسی هستم که از من طلب بخشش کند.
«الشهر شهری» ماه ماهِ من است
« والعبد عبدی» و بنده بندۀ من است
«والرحمه رحمتی» و بخشایش هم بخشایشِ من است
«فمن دعانی فی هذاالشهر» پس هر کس مرا در این ماه بخواند«اجبته» پاسخش را می دهم
«و من سألنی» و کسی که از من چیزی بخواهد«اعطیته» به او عطا می کنم
«و من استهدانی» وکسی که از من هدایت بخواهد«هدیته» هدایتش می کنم
«و جلعت هذاالشهر حبلا بینی و بین عبادی» و این ماه را ریسمان اتصالی بین خودم و بندگانم قرار دادم
«فمن اعتصم به وصل الی» پس هر کس به آن دست یازد به من متصل می شود.

فصل بارش رحمت خداشروع شده الهی که همه غرق بشیم.آمین
راستی به پست سال گذشته درباره ماه رجب اگه خواستین رجوع کنید
http://parnianemehr.blogfa.com/post-1.aspx
ضمناچون فرصت تایپ روایت رونداشتم از این وبلاگ کپی کردم
dehnamaki1.blogfa.com/post-34.aspx
نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:1
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
یه سوال
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
تو کشتی نشستی یه دفعه طوفان می شه
ناخدا فریاد می زنه همه وسایلتون رو تو آب بریزید
شما هم شروع می کنی برای حفظ جونت همه رو تو آب .........
یه دفعه به یه چیزی می رسه که حاضر نیستی از دستش بدی ولو به قیمت جونت.....!!!!!!
اون چیه؟؟!!!!

فکر کن !
اگه دوست داشتی به ما هم بگو
یا علی
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:50
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
اسلام فاطمی
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
بعد نماز مغرب از خونه زدیم بیرون می خواستیم بریم سخنرانی آقای پناهیان تو راه به چیزای مختلفی فکرمی کردم ازجمله اینکه امسال موضوع سخنرانی ایشون چیه یادحرفای سال گذشتش می افتاد چقدرهنرمندانه بین موضوع اتحادملی وانسجام اسلامی با فاطمیه ارتباط برقرار کرد. تو همین فکرا بودم که با صدای صلوات جماعت به خودم اومدم آقای پناهیان صحبتش روشروع کرد ازهجمه های فرهنگی به اسلام گفت از اهانت به پیامبراعظم(صلی الله علیه وآله) از اینکه دشمن چطور باهنرنمایی چهره ای خشن ازاسلام به نمایش گذاشته از فیلم فتنه گفت که اسلام رو تروریست معرفی می کنه ازفیلم بابل گفت که بعداز دیدن این فیلم دیگه دلت برای بچه های کشته شده فلسطینی نمی سوزه! تازه می گی حقشون هم هست!! شایدهم دلت خنک بشه!!!! می گفت بعداین فیلم اگه هزاران "محمدالدوره" توبغل باباهاشون هم کشته شن ککت نمی گزه! از کوتاهی های مراکز هنری فرهنگی و...که حتی یه فیلم درست نتونستیم از اسلام ........ خلاصه گفت وگفت تادیگه احساس کردم قلبم داره تیر می کشه! این همه دشمنی قوی ازطرفی هم اینهمه کوتاهی ازما!! تودلم یه دفعه گفتم خب این خرفا چیه ربطی به فاطمیه....که یدفعه گفت اما فاطمیه! ما با فاطمیه می تونیم تمام این توطئه هاروخنثی کنیم می تونیم چهره لطیف دین رو نشون بدیم... باخودم گفتم چطوری؟!! ادامه داد مسیحیا اول به مریم (علیهاالسلام )تهمت زدن اما به محض اینکه دیدن اون مادرپیامبرشونه احترامش کردن فاطمه دختر پیامبر اسلامیه که به قول شما خشنه! علی فرمانده جنگهای خشونت آمیز بقول شما است ! اما همین دخترپیامبر تو خونه خودش بهش حمله می کنن بهش سیلی می زنن بچه اش رو می کشن اما همون علی دست به اون ذوالفقارمعروفش نمی بره آهای اونایی که می گید اسلام تحمیلی است اسلام با زور شمشیرجلو رفته ببینید فاطمیه رو بخدا ماهم از اون اسلام شمشیری که حتی در خونه فاطمه رفت متنفریم ما اگه میگیم اسلام اسلام فاطمی رو میگیم که میگه: اگه علی رو نمی خواید باشه علی می شینه تو خونش! حتی اگه زنش رو هم بزنید حرفی نمی زنه!! (شما لطیف ترید که میگیداگه یه سیلی خوردی اونطرف هم جلو بیار یا ما که حتی اگه همسرشیر خدا رو هم زدیدبخاطر دین لطیفش سکوت میکنه!!!!!) فاطمه گفت: علی جان اینا منم که دختر پیامبرشونم نمی خوان عیبی نداره علی جان حتی نذار از قبر من هم خبردارشن بذارحالاکه فاطمه رو نمی خوان فاطمه هم حذف بشه! اینه اسلام خشن؟!!! اینه اسلام زورکی؟!!! دوستان اگه روضه های فاطمیه فقط همین روضه فاطمیه رو توسرتاسر عالم بخونید برای دفع تمام شبهات ودشمنی ها بسه! فاطمیه اسلام رو اونجوری که هست نشون داد بچه ها روضه خون بشید روضه فاطمیه روضه سیلی عزیزترین موجود عالم عزیز دل پیامبر خشن!!!!(معاذالله) بگید که اسلام نه تنها خشن وزوری نیست که حتی عزیزترینهاش مثه فاطمه رو اگه نخوای آروم چادر خاکیش رو جمع می کنه وخرامان خرامان دست به دیوار میگیره وازبین شما می ره بچه های فاطمه آهای اونایی که فاطمه بخاطزشماسیلی خورد برای اینکه حقیقت دین برا شما روشن باشه سیلی خورد ازهمتون وهممون می خوام که روضه فاطمه(سلام الله علیها) رو برای همه عالم برای همه اونایی که فکرمیکنن اسلام تحمیلیه برای همه اونایی که خیال می کنن اسلام خشنه بخونید تا به حقیقت اسلام پی ببرن اسلام فاطمی! حالا شاید حقیقت این ندا توقیامت تا حدی روشن شه که ندا میدن :این الفاطمیون اینا که گفتم برگرفته ای بود از حرفای حجت الاسلام والمسلمین پناهیان(زیدعزه)
![]()


نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:34
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
پنجه گناه
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
مولاجان یاابن الحسن
اگرتو دیربیایی تباه خواهم شد اسیر پنجه زشت گناه خواهم شد

نوشته شده توسط حامد در ساعت 6:0
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
درس امروز
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
امروز صبح مثه همیشه ازخونه زدم بیرون . سرخیابون که رسیدم یه پژویی گفت بیا بالا برسونمت
سوارشدم ٬ از بدشانسی مسیرش به من نمی خورد خلاصه تو رودروایسیش گیر کردم٬مجبور شدم
باهاش برم گفتم٬ شاید دلش بگیره خواسته یه محبتی کنه.
به یکی ازپارکینگهای اطراف حرم که رسیدیم منو پیاده کرد.
با عجله به سمت کلاس راه افتادم وقتی رسیدم استاد سرکلاس بود و درس هم شروع.
خجالت کشیدم.
اینا همه که گفتم حاشیه هایی بود برای بیان اصل مطلب!
چهارشنبه ها به اصرار زیاد بچه ها استاد آخر کلاس حدیثی رو می خونند و معنا می کنند
و چه معنا کردنی! روح به پرواز درمیاد (خدا روزی هممون کنه ان شاء الله)
امروز یه فراز از حدیث عنوان بصری رو فرمودند که امام صادق علیه السلام به عنوان بصری فرمودند
فاطلب فی نفسک اولا حقیقة العبودیه
قبل از طلب علم حقیقت عبودیت رو در خودت پیداکن .........
عنوان از حضرت می پرسه که حقیقه عبودیت چیه؟
حضرت ۳ مورد روبیان می کنن که استادفقط درباره یه موردش صحبت کردند و فرمودند
اصلی ترین موردش همینه و اون اینکه
ان لا یری العبد لنفسه فیما خوّله الله ملکاْ
بنده در آنچه که خدا به او داده ملکیتی برای خودش نبیند و خود را مالک نداند
بعد استاد به توضیح روایت پرداختند.
تا رسیدن به این ماجرا که یه روز حضرت موسی علیه السلام به خدا عرضه کرد
خدا بهترین بنده ات رو به من نشون بده . خداوند هم آدرس بهترین بنده اش رو به حضرت موسی دادند
حضرت موسی به سرعت به راه افتاد تا به دیدن بهترین بنده خدا بره . وقتی رسید به محل مورد نظر
یه لحظه احساس کرد اشتباه اومده
آخه اونجا یه آدم فلج که دچار جزام و پیسی شده بود روی زمین دراز شده بود
حضرت موسی تو دلش گفت نکنه اشتباه اومدم که یه دفعه جبرئیل علیه السلام برش وارد شد و گفت
نه موسی اشتاه نیومدی و من الان مامورم که بینایی این فرد و ازش بگیرم
به محض اینکه بینایی اون مرد ازش گرفته شد مرد این ذکر روگفت : یا برّ و یا وَصول
یعنی ای نیکی کننده و ای بسیار صله دهنده!!
حضرت موسی جلو رفت و به اون مرد گفت من موسی پیامبر خدا هستم اگه دعایی داری
از اون مرد پرسید
توکه فلجی٬جزام هم داری و از قیافه افتادی الان هم
که بینایی ات رو ازت گرفتن با این وجود اینطوری خدا رو صدا می کنی
گفت موسی خدا به من چیزی داده که تو این شهر به هیچکی نداده و اون معرفت خودشه
چرا شاکرنباشم."
اشکال ماها اینه که اون داده های اصلی خدا رو نمی بینیم و مدام به سراغ غیرضروری ها
می ریم وبدتر اینکه خیال میکنیم مال خودمونه وقتی به دست میاریم بد جوری خوشحال می شیم
وقتی که از دست هم میدیم ........
کاش می شد همه حرفای کلاس امروز رو گفت٬
اگه دیدیمت برات می گم اگرچه بین گفتن منو واستاد تفاوت از .......
یادمون نره
ان لا یری العبد لنفسه فیما خوله الله ملکا

نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:56
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
سلام
ماها آدماخیلی وقتها فکر می کنیم چطور می شه تو دل دیگران نفوذ کنیم
یا ساده تر بگم چی کنیم دیگران دوستمون داشته باشن؟!
راههای زیادی هست که البته بستگی هم داره که بخوایم تو دل کی نفوذ کنیم.
به نظرم یه اصل کلی هست و اون اینکه:
باید دید اون شخص از چطور آدمی خوشش میاد تا ما براش همون طور بشیم.
به عبارت دیگه چی باعث می شه که تو چشمش بزرگ بشیم و بنظرش بیایم!
امروز روز میلاد با سعادت امام حسن عسگری (علیه السلام) است
میخوام یه حرف با اونایی بزنم که دلشون می خواد امامشون دوستشون داشته باشه و
به چشم امامشون بیان.
برای اینکه بدونیم چکارباید کنیم درمحضرمبارک خودشون زانوی ادب زمین می زنیم.
"امام امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید :
کان لی فی ما مضی اخ فی الله
من در گذشته یه دوست خدایی داشتم
کان ما یعظمه فی عینی
اونچیزی که باعث شده بود که درچشم من بزرگ شه
صغر الدنیا فی عینه
کوچکی دنیا تو چشماش بود . "

گرفتی چی شد؟!!
امروز ازامام عسگری (علیه السلام) می خوایم که یه عنایتی کنه تا ماها هم به چشم مبارک خودش
وچشمان نازنین فرزند عزیزش بیایم. ان شاءالله
نوشته شده توسط حامد در ساعت 17:32
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
به عشق شهدای امامزاده پنج تن لویزان
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
دلم را عاشق پروازکردند سرود رفتنم را سازکردند
شهیدان چون نسیم آرام آرام در رحمت برویم بازکردند
خوشا حال آنانکه "برایشان ماندن دراین دنیای فانی همانند بودن درزندان انفرادی است"
آنانکه جزاورانمی دیدندوغیراورا طلب نمی کردند.
آنانکه هرچه می خواستند او بود و همه آمالشان را خلاصه درلقاء او می دیدند.
آنانکه چشم به انگشت اشاره او دوخته بودند تا با یک اشاره اوبه سر بدوند.
آنانکه "امام عشق طبیب دلهاشان گردیده بود وتنها آرزویشان پیش از ایستادن
قلبهایشان از طپش جوابگویی مولایشان بود تا قلوب پرازدردشان دمی آرام گیرد."
خوشا بحال آنانکه دریافته بودند که" تنها شایسته عشق ورزیدن وجود مقدس ونورانی
امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)است ".
"آنانکه محبت خالص آن بزرگوار را به دلهای خویش
داشتند وآن را زینت قلوبشان می دانستند"
و "خداوند این محبت را زمینه اطاعتشان قرار داده بود"
و دست آخر شهادت را نصیبشان کرد.
خوشا آنانکه با شهادت رفتند ........

نوشته شددرسفر۲۱/۴/۸۰ بناب روستای چلقایی
------------------------------------------------------------------------
اقتباس از دستنوشته های یک شهید
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:44
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
سوال
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
سلام
به این ۳تا سوال فکرکنید اگه دوست داشتین
جوابش رو به من هم بگین
ترجیح میدم جواباتونو به ایمیلم بفرستین.
شاید تو پست بعدی بعضی از جوابها رو گذاشتم.
۱- اگر یه روز خدمت امام مهر حضرت ولیعصر علیه السلام رسیدین
چی از ایشون می پرسین؟
۲- اگه یه دعای مستجاب داشته باشین(بجز دعابرای تعجیل فرج)
از خداچی می خواین؟
۳- اگه یک ساعت به مرگتون مونده باشه چکارمی کنید؟

موفق وسربلند باشید
بهارطبیعت واعیاد ربیع هم مبارک
یا علی
نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:59
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
خدای کریم
جمعه سوم اسفند 1386
فرمود (حفظه الله) : « کریم خان زند عده ای کارگررابکارگرفت
به دلایلی به سرکارگرگفت خیلی به آنها سخت نگیر
برخی ازکارگران متوجه این مطلب شدند واز این لطف سو استفاده کردند
به هنگام حساب رسی وپرداخت دستمزدسرکارگرماجرای سوء استفاده آن کارگران راگفت.
کریم خان پرسید:آیا دستانشان گلی شد؟
جواب داد:آری
کریم خان گفت :همینکه تظاهر هم به کارگری کرده اند مانعی ندارد وبه آنها حقوقشان را بدهید.»
سپس فرمود (حفظه الله) : «کریم خان یک لر بیش نبود اینگونه کرم کرد حال خدایا توکه
تنها تو کریمی عمری ولوبه دروغ الله الله گفتیم و دستان خود به دروغ گلی کردیم
کرم تو چقدرخواهدبود ای مولای کریم ! »

نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:12
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
روضه
جمعه دوازدهم بهمن 1386
عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست
صاحب عزای تشنه لب آن بی نشان کجاست
احساس می کنم که کنارم نشسته است
مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است

نوشته شده توسط حامد در ساعت 2:4
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
دلم گرفته
سه شنبه نهم بهمن 1386
گفت: هروقت دلت گرفت این شعر رو بخون
حالا منم با شما این شعر رو زمزمه می کنم

http://hafez.recent.ir/default.aspx?item=86۹
نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:24
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
* در دنیا اگر خودت را مهمان حساب كنی و حق تعالی را میزبان همه غصه ها می رود . چون هزار غصه به دل میزبان است كه دل میهمان از یكی از آنها خبر ندارد .
* هزار غم به دل صاحبخانه است كه یكی به دل مهمان راه ندارد . در زندگی خودت را میهمان خدا بدان تا راحت شوی .
* اگر در میهمانی یك شب بلایی به تو رسید شلوغ نكن و آبروی صاحبخانه را حفظ كن .
( نقل از مرحوم حاج اسماعیل دولابي رحمه الله علیه )
دوستان عزیز برای آشنایی بیشتر با سخنان مرحوم دولابی می توانند به کتابهای مصباح الهدی و طوبی محبت ویا وبلاگ زیر مراجعه نمایند
http://ostad-tayyeb.blogfa.com/
نوشته شده توسط حامد در ساعت 12:9
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
شب یلدا
شنبه یکم دی 1386

یک ثانیه از عمر همین یک شب یلدا
باعث شده تاصبح به یمنش بنشینیم
ده قرن ز عمر پسر فاطمه (علیهما السلام) طی شد
یک شب نشد از هجر قیامش بنشینم

نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:53
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
دوستان خدا
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
به بستر افتم و مردن كنم بهانه خويش به اين بهانه مگر آرمت به خانه خويش
يه پارچه، چه به دست خياط بيفته و چه نيوفته، بالاخره يه روزى پاره پاره مىشه؛ ولى چه بهتر كه اين پاره پاره شدنها به دست يه خياط باشه؛ چون بعدش تبديل به يه جامه زيبا مىشه.
يه خونه كلنگى، چه دست بنا بيوفته و چه نيوفته، آخرش خراب مىشه؛ اما چه بهتر كه اين خراب شدن با كلنگ بنا باشه؛ چون بعدش آسمون خراش مىشه.
يه زمين، بالاخره زخم مىخوره؛ ولى چه بهتر كه زخمها و شيارها به دست كشاورز باشه؛ چون آخرش يه مزرعه مىشه؛ يه مزرعه سبز.
من و تو مثل همون پارچه، مثل همون خونه و مثل همون زمين مىمونيم؛ يعنى نمىمونيم و يه روزى دير يا زود، كارمون ساخته مىشه؛ ولى خدا كنه سوخته نشيم.
شكافى كه بينى در ايوان كسرى دهانى است، گويد بقا نيست كس را
حالا كه اين جوريه بياييم، خودمون رو بديم دست خدا؛ ولى يادمون باشه كه خدا با ما همون رفتار رو مىكنه كه زمين با دانه.
وقتى دانه مىره تو آغوش خاك، خاك نوازشش نمىكنه؛ بلكه اونو در هم مىشكنه و داغونش مىكنه؛ ولى خيلى طول نمىكشه كه سبزش مىكنه و بالا مىآد و بالنده مىشه و به ثمر مىشينه و از دور و نزديك مىرن و زير سايهاش مىشينن.
اين دانه، چه مىرفت در آغوش خاك و چه نمىرفت، شكسته مىشد؛ ولى اگه در آغوش خاك شكسته نمىشد، مثلاً زير دست و پا مىشكست و يا لاى منقار كبوترى، ديگه اصلاً سبز نمىشد و برا هميشه پروندهاش مختومه مىشد.
حالا كه مىخواى درخت بشى، بسم الله؛ يعنى تو آغوش خدا و خدا اول كارى كه مىكنه، تو رو مىشكنه؛ اما اين اولشه و راه خدا اولش خوش نيست، به خاطر همين تو قرآن مىگه: «و العاقبة للمتقين»؛ يعنى آدمهاى خوب، فقط عاقبت دارند؛ يعنى اول ندارند؛ بر خلاف آدمهاى بد كه اول دارند؛ ولى آخر ندارند؛ يعنى آخرشون خوش نيست و به روغنسوزى مىافتند و خوش به حال اونايى كه آخربينند؛ «مرد آخر بين، مبارك زنده است».
هر كه آخر بينه، تعادل پيدا مىكنه و هر كه تعادل پيدا كنه، زمين نمىخوره.
يادش به خير، بچهتر از حالا كه بوديم و مىخواستيم دوچرخه سوارى ياد بگيريم، بزرگترها مىگفتند: بچه جون! نگاهت به اون دورهاى دور باشه و به اون آخرها نگاه كن. اگه اين جورى نگاه كنى، تعادل پيدا مىكنى و اصلاً زمين نمىخورى.
الان مىبينم روزگار، همون چرخه و من و تو سوار بر اين چرخ و از اين چرخ، زمين مىخوريم؛ اگر فكر آخرتمون نباشيم. فكر آخرت، به آدم تعادل مىده؛ بر خلاف دنيا كه تعادل رو مىگيره و زمين مىزنه.
اگر هواى آخرت داشته باشيم، دنيا هم خوش مىگذره؛ همون طور كه بچه، اگر آخرها و دورها رو ببينه، از دوچرخه سوارى لذت مىبره.
بگذريم. من فكر مىكنم تو خودت رو به دست خدا دادى يا خدا خواسته دستت رو بگيره و به خاطر همين، بيمارى اومده سراغت و تو اومدى سراغ بيمارستان.
بپذير كه خدا مىخواد از تو چيزى بسازه و مىسازه؛ فقط به شرطى كه تسليم باشى.
بگذار برات قصه بگم:
تو انگليس، يه خانم نقاشه كه البته نقاش نبوده و با نقاشى هم سر و كار نداشته.
يه روزى اين خانم مىره كنار ساحل و هوس شنا كردن به سرش مىزنه و در جا شيرجه مىره تو آب؛ ولى از قضا به يه تخته سنگ مىخوره و همون جا قطع نخاع مىشه و بالاخره از تخته سنگ به تخت بيمارستان مىره. مدتها روى تخت بيمارستان بود و خيلى بىقرار و ناآروم و اصلاً تسلا و تسكين پيدا نمىكرد. خودش مىگه: يه دوست داشتم؛ يه روز اومد و يه جمله گفت و همون جمله، قرار و آرامش را به من برگردوند و از من يه نقاش ساخت.
او به من گفت: يه نقاش، روى چى نقاشى مىكنه؟
گفتم: روى بوم.
گفت: اگه بوم بلرزه يا بلغزه، يعنى ثابت نباشه، چه اتفاقى مىافته؟
گفتم: معلومه، نقاش خوبى از آب در نمىياد؛ هر چند هم كه نقاش حرفهاى باشه.
گفت: يكى از اسمهاى خدا مصوره و مصور، يعنى نقاش و نقاش، بوم مىخواد و بوم خدا، من و تو هستيم و بوم بايد ثابت باشه وگرنه نقشى كه او مىزنه، نقش خوشى نمىتونه باشه؛ پس بيا آروم باش و ثابت قدم و اون وقت ببين چى مىشه!
من ديگه بىتابى نكردم و خودم رو به خدا سپردم و خدا، از من، مثل خودش، يه نقاش ساخت؛ اونم نقاشى با دهان و امروز نقاشىهاى من توى موزههاى بزرگ انگليس چشم مردم مشتاق دنيا رو نوازش مىده! خيلىها آرزوشون اينه كه من رو ببينند و براى ديدن من، مردم با صفا، صفها مىكشند.
خب همين جا اجازه بدين، پايان حرف من باشه و آرزو مىكنم كه روز سلامت شما نزديك و نزديكتر باشه و از اين كه حرفام رو گوش دادين، يه دنيا ممنونم و برا اين كه بدونين حرفام ريشه در كلام اهل بيت عليهمالسلام داره، چن تا روايت به يادگار، تقديمتون كنم:
امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتى خدا يه بندهاى رو دوست داشته باشه، اونو به دردسر مىاندازه و دچار بلا و مصيبت مىكنه؛ البته رازش هم معلومه؛ چون مىخواد بندهش دلبسته به دنيا نباشه؛ اگه دل بسته به دنيا باشه، ديگه چيزى نداره كه اونو به خدا ربط بده. آخه مىدونى، چسبها انواعى دارند و هر نوعى از اونا به درد يه چيزى مىخوره، يا در واقع، هر چيزى چسب خودشو داره و به همين دليل، هيچ وقت با چسب چوب، دو تا آهن رو به هم نمىچسبونن؛ چون گفتم هر چيزى چسب خودشو داره. چسب انسان به خدا هم دله؛ فقط دله كه مىتونه آدم رو به خدا بچسبونه. حالا، اگه اين دل تمومش خرج دنيا شد، ديگه آدم با چى مىتونه به خدا وصل بشه؟ با پول؟ با پارتى؟ با چى؟ هيچى!
پس اين كه خدا دنيا رو با مصيبتها، رنجها و تلخىها تو چشم من و تو تاريك مىكنه، به خاطر اينه كه از دنيا دل بكنيم و در نتيجه به خودش دل ببنديم.
... باز مىفرمود: خدا اگه بندهش رو دوست داشته باشه، دو تا فرشته رو با او همراه مىكنه و بهشون مىگه يه كارى كنين مريض بشه؛ يه كارى كنين زندگيش سخت و تلخ بگذره؛ يه كارى كنين به آرزوهاش نرسه؛ چون اگه اين جور شد، مىآد سراغ من؛ گذرش به من مىافته و اون وقت من تموم گرههاش رو باز مىكنم.
حالا، رفيق! متوجه شدى راز گرههايى كه تو زندگى برات پيش مىآد چيه و علامت چيه؟
آره، علامت عشق خداست؛ يعنى خدا دوسِت داره و مىخواد تو رو با همين گرهها بالا بكشه. اگه اين گرهها نباشه، تو توى همين پايين پايينا مىمونى و وقتى موندى، مىگندى و مىگندونى.
نمىدونم ديدى چاه كنها چه جورى از ته چاه ميان بالا؟ با يه طناب - اما نه يه طناب صاف - بلكه يه طنابى كه پر از گره باشه و چاه كن همون گرهها رو مىگيره و بالا مىآد؛ حالا اگه طناب صاف باشه، مىتونه بالا بياد؟
مىخوام بگم گرهها و گرفتارىهاى زندگى هم همين جورن؛ يعنى انسان رو بالا مىكشن و يادمون باشه كه هر چه هست، اون بالاهاست و به خاطر همين هم هست كه قرآن مىگه: «تعالوا»؛ بالا بياين؛ يعنى هر خبرى هست، اينجاس و پايين هيچ خبرى نيست
در عالم بالاست تماشايى اگر هست
اصلاً ببينم يوسف تا ته چاه بود، به جاه و تخت و بخت رسيد؟ يادت باشه، كسى كه خودش بالاست، مىگه: بياين بالا وگرنه اگه خودش پايين باشه، مىگه: بريد بالا؛ پس اين كه خدا مىگه: بالا بياين؛ يعنى من بالا هستم؛ پايين نيستم و وقتى خدا پايين نباشه، مىدونى يعنى چى؟ يعنى تاريكى؛ يعنى ظلمت؛ يعنى سياهى؛ چون خدا خودش توى قرآنش مىگه: «الله نور»؛ يعنى من نور هستم؛ پس هر جا خدا نباشه، نور نيست و هر جا نور نباشه، تاريكيه و هر جا تاريكى باشه، ترس و بيم و هراسه؛ چون آدم تو تاريكى از صداى خش خش يه برگ هم مىترسه. پس، يادت باشه هر جا خدا نبود، ترس و هراس هست و هر كى با خدا نبود، حتماً حتماً، ترسو و بزدله و اصلاً نگاه به هارت و پورتش نكن؛ همين سر و صدايى هم كه راه مىاندازه، دليل بر ترسشه. نديدى آدم وقتى تو يه صحرا يا تو دل شب، تنهاست، از ترس مىزنه زير آواز؛ مىدونى چرا؟
مىخواد بگه من نمىترسم؛ ولى با اين آوازش، داره فرياد مىكنه كه من مىترسم.
رفيق من! قرآن مىگه: توى اين عالم، فقط و فقط يه عده نمىترسن و بقيه، همه ترسو هستند. آره، فقط دوستان خدا نمىترسن؛ چون خدا با اوناست و به خاطر همينه كه خدا مىگه: «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون»؛ يعنى يادتون باشه كه دوستان خدا، هيچ ترس و حزنى ندارن.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 18:9
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |