پرنیان مهر
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مىآمد كه بگويد: «پدرت فدايت دخترم!». گفت: دلم برای پیرهن مشکیم تنگ میشه! گفت: دوست دارم همیشه دلم حسینه باشه! گفتم : الهی آمین! یک شخص موثقی نقل می کرد موقعی که آیة الله ارباب چشمهایش را از دست داده بود. یک نفر می خواست ایشان را تسلی و آرامش بدهد و گفته بود : آقا عوضش شما راحت هستید، چون وضع زمانه بد و بی حجابی رایج است. ایشان فرموده بودند من تمام عمرم به نامحرم نگاه نکردم. خیلی دوست داشتم راجع به عارف بزرگ حاج آقا رحیم ارباب بنویسم فعلا چندتا آدرس میذارم. تا بعد ان شاالله چیزی راجع به این بزرگوار بنویسم. چی بوده؟ بسته به میزان ارزش چیزی که آدم گم می کنه آرامش انسان به هم می ریزه. واقعا حال بدیه! شرایط عادی زندگی کلا زیر و رو میشه کلی چیزای قشنگی که تا دیروز از دیدنشون لذت می بردیم دیگه اصلا جذابیتی نداره خلاصه حس بدیه... به هم خوردن آرامش! راستی هیچ دقت کردیدکه همه ما ها یه گمشده داریم..... می دونید گمشده ما چیه؟ گمشده ما ....... آرامش آره ! ما آرامش را گم کردیم خوش به حال کسی که پیداش کرده! حالا اینکه چی شد راجع به آرامش حرف زدم بماند! رفتیم کربلا..... یه چیزی تو دلم می گه همین جا از کربلا بگو. از شب جمعه بین الحرمین . از اینکه تو بین الحرمین مونده بودیم بریم حرم حضرت ارباب سیدالشهداء یا حضرت مولای وفا حضرت قمرالعشیره .از هرکی هم می پرسیدیم نمی تونست جواب بده واقعا هممون متحیر شده بودیم! نمی دونم بگم کاش تجربه ش بکنید یا نه ! ته دلم باز همون صدا می گه راستی یادته شبهای نجف.... زیارت جامعه در محضر پدر...(قال رسول الله صلی الله علیه و آله:انا و علی ابوا هذه الامه).... شاید اگه رفقای همسفر این حرفهای را ببینن دلشون یه جاهای دیگه هم رفته باشه... آره ! کاظمین...... کاظمین و ما ادریک ما الکاظمین! چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب با صفا که در محضر حضرات جود و کرم بودیم .... .... تو کاظمین بود که گفتیم امام رضا ممنوتیم! و یا شاید زیارت پر درد و اندوه سامراء . راستی می دونید چرا این اسم را بر این شهر گذاشتن؟! معناش این که هر کسی این شهر را می بینه خوشحال و شاد میشه!!! ولی ....... ولی رفقای ما که همه با کوله باری از غصه از این شهر بیرون اومدن. شما را نمی دونیم.... خلاصه تو این جور مواقع می گن " بگذریم" ولی همون صدا می گه نه! "نگذر" .... بذار بازم حرف بزنیم . بذار بازم از این سفر بگیم. آخه این سفر سفری نبود که بگذره. هرکس می پرسید خوش گذشت جواب می شنید : نه ! خوش موند! خوشی کربلا موندنی! باور نمی کنی؟ به دلت نگاه کن ببین خوش گذشته یا خوش مونده؟! پرحرفی کردم.... برگردیم مشهد. اون همسفر بزرگوار یه گله کرد. گفت : چرا دیگه تو وبلاگ چیزی نمی نویسی.... شنید : ........ و آخرش شنید: چشم! حالا هم شروع کردم..... یا علی! کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی مده به دست سپاه فراق ملک دلم را به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی به غیر سینهٔ صد چاک خویش در صف محشر شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی تسلی دل خود میدهم به ملک محبت گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی شنید : آخه حرفی برای گفتن ندارم . مدتیه دنبال شنیدنم . شنیدن دو کلمه حرف حساب از یه آدم حسابی! ای چشمه هر کویر از این شهر مرو محبوب ترین امیر از این شهر مرو قم با دل بارانی خود دیشب گفت ای رهبر بی نظیر از این شهر مرو آقاجان! برگردی یا بمانی ما با تو می مانیم. لبیک یا خامنه ای آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد یا سیدی و مولای یا صاحب الزمان با صدای بلند به محضر نورانی و مبارکتان عرضه می داریم که در روز سه شنبه همزمان با میلاد پر برکت امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) در استقبال از نائبتان حضرت امام سید علی خامنه ای آنچنان پرشور و گرم به میدان می آئیم تا اندکی خاطره تلخ تنها گذاشتن مسلم بن عقیل نائب امام حسین علیه السلام را از خاطر مبارکتان بزدائیم. و با صدای بلند اعلام می داریم ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند به امید آن روز که به استقبال قدوم پر برکت شما جان و سر تقدیم راهتان نمائیم! یادش بخیر! ماه مبارک رمضان در جمع با صفای دانشجویان دانشگاه بوعلی همدان و همسایگی شهدای گمنام ! لطفا به ادامه مطلب بروید. 1- جاذبه و دافعه علی علیه السلام اینه که ذائقه عوض می شه؟!! وقتی روح هم مریض می شه باز هم ................. حالا چرا تغییر ذائقه روحی مون رو جدی نمی گیریم؟!!! چرا دنبال درمان نیستیم؟!! طبیب مسیحا دم و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟!!
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبر باز كرده بود كه هر غروب مىآمد كه بگويد: «شادى دلم»، «پاره تنم».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه مىخواست برود سفر و آمده بود زير گلوى او را ببوسد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه پى «كساى يمانى» مىگشت تا در آن آرامش يابد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پسرش حسن(ع) باز كرده بود «جدّت زير كساست، برو نزديك».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به حسين(ع) خسته از راه آمده گفته بود «نور چشمم»، «ميوه دلم»، «جد و برادرت زير كسايند».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على (ع) باز كرده بود. روى على (ع) كه بىتاب مىگفت «بوى برادرم محمد (ص) مىآيد».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار، يعنى آيا در را روى جبرئيل خودش باز كرده بود؟.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و تنها گليم زير پايش را بخشيده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گردنبند يادگارى را كف دستهايش دراز كرده بود سمت فقيرى كه از اين همه سخاوت گريه مىكرد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و پارچهاى كشيده بود روى سرش چون حتى چادرش را بخشيده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان را گرفته بود بيرون تا دستهاى مسكينى آن را بقاپد، بعد از گرسنگى روزه بى سحرى چشمهايش سياهى رفته بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان شب بعد را به دستهاى يتيمى سپرده بود. و باز به اسيرى.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به صورت شرمنده زنى كه براى بار دهم سؤالى را مىپرسيد لبخند زده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و در را براى مردش باز كرده بود كه باز با دست خالى از راه مىرسيد و نگفته بود كه چند روز است غذايش را به بچهها داده و خود نخورده است.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و در را روى چشمهاى خيس على باز كرده بود، روى مردى كه جانش و برادرش را از دست داده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و شنيده بود همسايهها بلند، طورى كه بشنود، مىگويند: على! او را ببر جايى دور از شهر، گريههايش نمىگذارد شب بخوابيم.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و به بلال كه ساكت و محزون آن پشت ايستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على باز كرده بود كه مىآمد تا براى سالهاى طولانى خانه نشين باشد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گفته بود «نمىگذارم ببريدش».
ايستاده بود درست پشت همين در تكيه داده بود درست بر همين ديوار كه...!









سیر مطالعات آثار شهید مطهری(موضوعی – ساده به سخت)
سیره و تاریخ
ادامه مطلب





