تبليغاتX
پرنیان مهر

پرنیان مهر

جانم فدای حضرت هادی علیه السلام
برچسب‌ها: امام هادی, امام نقی, امام علی النقی, الهادی النقی, علی النقی, علیه السلام
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 10:54 توسط حامد| |

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مى‏آمد كه بگويد: «پدرت فدايت دخترم!».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبر باز كرده بود كه هر غروب مى‏آمد كه بگويد: «شادى دلم»، «پاره تنم».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه مى‏خواست برود سفر و آمده بود زير گلوى او را ببوسد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه پى «كساى يمانى» مى‏گشت تا در آن آرامش يابد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پسرش حسن(ع) باز كرده بود «جدّت زير كساست، برو نزديك».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به حسين(ع) خسته از راه آمده گفته بود «نور چشمم»، «ميوه دلم»، «جد و برادرت زير كسايند».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على (ع) باز كرده بود. روى على (ع) كه بى‏تاب مى‏گفت «بوى برادرم محمد (ص) مى‏آيد».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار، يعنى آيا در را روى جبرئيل خودش باز كرده بود؟.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و تنها گليم زير پايش را بخشيده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گردنبند يادگارى را كف دستهايش دراز كرده بود سمت فقيرى كه از اين همه سخاوت گريه مى‏كرد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و پارچه‏اى كشيده بود روى سرش چون حتى چادرش را بخشيده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان را گرفته بود بيرون تا دست‏هاى مسكينى آن را بقاپد، بعد از گرسنگى روزه بى سحرى چشم‏هايش سياهى رفته بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان شب بعد را به دستهاى يتيمى سپرده بود. و باز به اسيرى.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به صورت شرمنده زنى كه براى بار دهم سؤالى را مى‏پرسيد لبخند زده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و در را براى مردش باز كرده بود كه باز با دست خالى از راه مى‏رسيد و نگفته بود كه چند روز است غذايش را به بچه‏ها داده و خود نخورده است.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و در را روى چشمهاى خيس على باز كرده بود، روى مردى كه جانش و برادرش را از دست داده بود.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و شنيده بود همسايه‏ها بلند، طورى كه بشنود، مى‏گويند: على! او را ببر جايى دور از شهر، گريه‏هايش نمى‏گذارد شب بخوابيم.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و به بلال كه ساكت و محزون آن پشت ايستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على باز كرده بود كه مى‏آمد تا براى سالهاى طولانى خانه نشين باشد.
ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گفته بود «نمى‏گذارم ببريدش».
ايستاده بود درست پشت همين در تكيه داده بود درست بر همين ديوار كه...!

یا فاطمه الزهرا سلام الله علیک

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:53 توسط حامد| |

گفت: دلم نمیاد پیرهن مشکی را از تنم بیرون بیارم!

گفت: دلم برای پیرهن مشکیم تنگ میشه!

گفت: دوست دارم همیشه دلم حسینه باشه!

گفتم : الهی آمین!

یا حسین علیه السلام

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:36 توسط حامد| |

یک شخص موثقی نقل می کرد موقعی که آیة الله ارباب چشمهایش را از دست داده بود.

 یک نفر می خواست ایشان را تسلی و آرامش بدهد

 و

 گفته بود : آقا عوضش شما راحت هستید، چون وضع زمانه بد و بی حجابی رایج است.

ایشان فرموده بودند من تمام عمرم به نامحرم نگاه نکردم.

خیلی دوست داشتم راجع به عارف بزرگ حاج آقا رحیم ارباب بنویسم

فعلا چندتا آدرس میذارم. تا بعد ان شاالله چیزی راجع به این بزرگوار بنویسم.

http://www.salehin.com/fa/salehin/hekayat/k_arbab/index.htm

http://www.rasekhoon.net/article/show-16633.aspx

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 12:37 توسط حامد| |

تا حالا چیزی را گم کردی؟

چی بوده؟

بسته به میزان ارزش چیزی که آدم گم می کنه آرامش انسان به هم می ریزه.

 واقعا حال بدیه! شرایط عادی زندگی کلا زیر و رو میشه

کلی چیزای قشنگی که تا دیروز از دیدنشون لذت می بردیم دیگه اصلا جذابیتی نداره

خلاصه حس بدیه... به هم خوردن آرامش!

 

راستی هیچ دقت کردیدکه همه ما ها یه گمشده داریم.....

 

می دونید گمشده ما چیه؟

آرامش

گمشده ما .......

 

آرامش

 

آره ! ما آرامش را گم کردیم

خوش به حال کسی که پیداش کرده!

حالا اینکه چی شد راجع به آرامش حرف زدم بماند!

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:5 توسط حامد| |

امسال تعطیلات نوروزی توفیقی نصیب شد رفتیم مشهد. سفر جالبی بود. یه سری اتفاقهایی افتاد که شاید بعضی هاشون تا حالا برام نیافتاده بود. البته الان نمی خوام بگم تو این سفر چی گذشت . ولی شب آخری که مشهد بودیم یک همسفر بزرگوار را دیدم. همسفری که چند هفته قبل با ایشون و یه جمع با صفا رفتیم آخر دنیا. آخر آخر آخرش..........

رفتیم کربلا.....

یه چیزی تو دلم می گه همین جا از کربلا بگو. از شب جمعه بین الحرمین . از اینکه تو بین الحرمین مونده بودیم بریم حرم حضرت ارباب سیدالشهداء یا حضرت مولای وفا حضرت قمرالعشیره .از هرکی هم می پرسیدیم نمی تونست جواب بده واقعا هممون متحیر شده بودیم!

نمی دونم بگم کاش تجربه ش بکنید یا نه !

ته دلم باز همون صدا می گه راستی یادته شبهای نجف.... زیارت جامعه در محضر پدر...(قال رسول الله صلی الله علیه و آله:انا و علی ابوا هذه الامه)....

شاید اگه رفقای همسفر این حرفهای را ببینن دلشون یه جاهای دیگه هم رفته باشه...

آره ! کاظمین...... کاظمین و ما ادریک ما الکاظمین!

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب با صفا که در محضر حضرات جود و کرم بودیم ....

.... تو کاظمین بود که گفتیم امام رضا ممنوتیم!

و یا شاید زیارت پر درد و اندوه سامراء .

 راستی می دونید چرا این اسم را بر این شهر گذاشتن؟! معناش این که هر کسی این شهر را می بینه خوشحال و شاد میشه!!!

ولی .......

ولی رفقای ما که همه با کوله باری از غصه از این شهر بیرون اومدن. شما را نمی دونیم....

 

خلاصه تو این جور مواقع می گن " بگذریم"

ولی همون صدا می گه نه! "نگذر" .... بذار بازم حرف بزنیم . بذار بازم از این سفر بگیم. آخه این سفر سفری نبود که بگذره. هرکس می پرسید خوش گذشت جواب می شنید : نه ! خوش موند! خوشی کربلا موندنی! باور نمی کنی؟ به دلت نگاه کن ببین خوش گذشته یا خوش مونده؟!

 

پرحرفی کردم....

 

برگردیم مشهد.

اون همسفر بزرگوار یه گله کرد. گفت : چرا دیگه تو وبلاگ چیزی نمی نویسی....

شنید : ........

 

و آخرش شنید: چشم!

حالا هم شروع کردم.....

یا علی!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 7:50 توسط حامد| |

امام رضا علیه السلام

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینهٔ صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی

چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 20:26 توسط حامد| |

گفت : چرا چند وقته نمی نویسی؟

شنید : آخه حرفی برای گفتن ندارم . مدتیه دنبال شنیدنم .

شنیدن دو کلمه حرف حساب از یه آدم حسابی!

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0:59 توسط حامد| |

ای چشمه هر کویر از این شهر مرو

 

محبوب ترین امیر از این شهر مرو

 

قم با دل بارانی خود دیشب گفت

 

ای رهبر بی نظیر از این شهر مرو

 

 

آقاجان! برگردی یا بمانی ما با تو می مانیم.

 

لبیک یا خامنه ای

 

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 0:3 توسط حامد| |

 

امام آمد!

 

امام خامنه ای در قم

امام خامنه ای در قم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 7:37 توسط حامد| |

آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

 

یا سیدی و مولای یا صاحب الزمان

امام زمان علیه السلام

با صدای بلند به محضر نورانی و مبارکتان عرضه می داریم که

در روز سه شنبه  همزمان با میلاد پر برکت

امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)

در استقبال از نائبتان حضرت امام سید علی خامنه ای

آنچنان پرشور و گرم به میدان می آئیم تا اندکی خاطره تلخ

تنها گذاشتن مسلم بن عقیل نائب امام حسین علیه السلام

را از خاطر مبارکتان بزدائیم.

 

و با صدای بلند اعلام می داریم

 

ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند

 

امام خامنه ای

به امید آن روز که به استقبال قدوم پر برکت شما جان و سر تقدیم راهتان نمائیم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 21:40 توسط حامد| |

یادش بخیر! ماه مبارک رمضان در جمع با صفای دانشجویان دانشگاه بوعلی همدان

شهدای گمنام دانشگاه بوعلی همدان

و همسایگی شهدای گمنام !

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:51 توسط حامد| |

در این پست به درخواست برخی از دوستان سیر مطالعاتی آثار شهید مطهری قرار می گیرد.

لطفا به ادامه مطلب بروید.

سیر مطالعات آثار شهید مطهری(موضوعی – ساده به سخت)

سیره و تاریخ

1-      جاذبه و دافعه علی علیه السلام


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:32 توسط حامد| |

وقتی جسم مریض می شه اولین اتفاقی که می افته

 

اینه  که  ذائقه  عوض می شه؟!!

 

وقتی روح هم مریض می شه باز هم .................

 

 

حالا چرا تغییر ذائقه روحی  مون رو جدی نمی گیریم؟!!!

 

چرا دنبال درمان نیستیم؟!!

 

طبیب مسیحا دم و مشفق لیک    چو درد  در تو نبیند که را دوا بکند؟!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:54 توسط حامد| |